آخرین مطلب
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
چیزهایی که از او می دانم و دوستشان دارم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
خدارو شکر. خیلی بهم چسبید و انگار که واقعا پیشش بودم و خیلی بعد از بیدار شدن احساس خوبی داشتم.
خواب دیدم که تو یه خونه ی قدیمی هستیم و مهمونیه . خواهراش و فامیلهای اونها اونجا بودن. المیرا یه لباس سرهمی مشکی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.( البته اون هرچی بپوشه بهش میاد).
خیلی یادم نیست چی کار میکردیم و فقط کمی یادم میاد که خیلی باهاش شوخی میکردم.
به هرحال خیلی خوش گذشت و ازش ممنونم که به خوابم اومده بود.
به یاد داستان زیبای شرق بنفشه افتادم که در بخشی از اون جناب آقای مندنی پور اینگونه نوشته:به غرورتان برنخورد خانم که نشانی خانه را برایتان نوشتم. ننوشتم که خودتان بیائید . نوشتم که خیالتان بیاید . اگر بیاید دور می نشینم.
واقعا کتاب جذابی است و یک داستان عاشقانه که پیشنهاد می کنم حتما بخونید
شاید بیش از ۲ ماهه که ندیدمش ولی نمی شه ندیدش و حتما اون رو هر روز در خیالاتم با اون کارهای خارق العادش می بینم و لبخند می زنم.
آره فکر می کنم هرگز نشه بدستش آورد ولی کمترین کاری که میشه کرد اینه که درموردش بنویسم و کمی خوشحال باشم.
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را
با سپاس
فقط می خواستم بگویم که زود نباید قضاوت کرد و هرکاری که ما می کنیم شاید عمل درست نباشد.
و دیگر اینکه عاشق المیرا شدن جرم نیست
تکیه کلامش اینه :" فکر کن، یک درصد". موهای بلند و نسبتا روشنی داره که این روزها نمی دونم از کجا یاد گرفته که اونها رو مثل سرخ پوستها می بنده و اینم بگم که واقعا این مدل هم بهش میاد.
برای امروز کافیه چون خیلی کار دارم
صبر و آرام تواند به من مسکین داد
خیلی رفتار ساده ای داره. زیاد سخت نیست و با خیلی ها راحت ارتباط برقرار میکنه و خوب می دونم که همه هم دوست دارند باهاش دوست باشن و رفاقت کنن.یاد اونروزی افتادم که تو شرکت بودیم که به بهانه ای رفت پائین. بعد از حدود ۱۰ دقیقه من هم برای خرید نهار خواستم برم خرید . درهای ورودی ساختمان طوری بود که بیرون رو می شد دید قبل از اینکه در رو باز کنی. المیرا رو دیدم که با یک پسره نسبتا خوش تیپ ( سر تا پا سیاه پوشیده بود) داره صحبت میکنه! کمی نگاهشون کردم ولی نمی شد چیزی فهمید . در رو باز کردم و وانمود کردم که ندیدمشون و از سمت دیگه از اونجا دور شدم. وقتی برگشتم المیرا برگشته بود . گفتم : پسر خوش تیپی بود ( داشتم از فضولی میمردم و نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم)
گفت: از بچه های کلاس زبان مونه!!!!!!!!!
اون همکلاسی اکثر روزها دم شرکت می اومد و احتمالا سوالات زبانش رو از المیرا می پرسید و باید خیلی حسود باشیم اگه فکر کنیم که صحبتی جز این رد و بدل می شده!
البته گفتم که کاملا این امر در زندگی المیرا طبیعی و حتما همکلاسیهای زیادی هستند که دوست داشته باشند سولاتشون رو از اون بپرسن و فکر می کنم کسی که بخواد المیرا رو بدست بیاره نباید اون رو محدود کنه . چرا که اون واقعا یکی از شاهکارهای خداست که با آزردن اون قطعا خدا ساکت نمی مونه.