تبليغاتX
المیرا

المیرا

چیزهایی که از او می دانم و دوستشان دارم

آخرین مطلب

هر خدمتی که کردم بی مزد و بود و منت

 یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 11:28  توسط سین  | 

المیرا و هنر

این فقط ظواهر نیستند که المیرا رو جذاب و دوست داشتنی می کنه بلکه اون یک هنرمنده و خیلی عالی با سفال تابلو و چیزهای قشنگ میسازه. در ضمن ویترای هم میکشه که بسیار کیفیت بالایی داره . عید برای من با سفال یه دونه ماهی قرمز درست کرد وحالا من و ماهی باهم هستیم. اگه این ها رو با زیبایی هاش در کنارهم قرار بدید می بینید که المیرا بیش از اون که یک فرد باشه یک رویاست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:43  توسط سین  | 

دلتنگی

دلم برایت تنگ شده است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 10:50  توسط سین  | 

خواب دیشب من

دیشب خوابش رو دیدم!

خدارو شکر. خیلی بهم چسبید و انگار که واقعا پیشش بودم و خیلی بعد از بیدار شدن احساس خوبی داشتم.

خواب دیدم که تو یه خونه ی قدیمی هستیم و مهمونیه . خواهراش و فامیلهای اونها اونجا بودن. المیرا یه لباس سرهمی مشکی پوشیده بود که خیلی بهش می اومد.( البته اون هرچی بپوشه بهش میاد).

خیلی یادم نیست چی کار میکردیم و فقط کمی یادم میاد که خیلی باهاش شوخی میکردم.

به هرحال خیلی خوش گذشت و ازش ممنونم که به خوابم اومده بود.

به یاد داستان زیبای شرق بنفشه افتادم که در بخشی از اون جناب آقای مندنی پور اینگونه نوشته:به غرورتان برنخورد خانم که نشانی خانه را برایتان نوشتم. ننوشتم که خودتان بیائید . نوشتم که خیالتان بیاید . اگر بیاید دور می نشینم.

واقعا کتاب جذابی است و یک داستان عاشقانه که پیشنهاد می کنم حتما بخونید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:4  توسط سین  | 

دلسردی

کلا آدمی هستم که زود دلسرد می شه و اگر از همون اول کار نتیجه نگرفتم کار رو رها می کنم ُ اما نوشتن مطلب درباره المیرا چیزی نیست که از اون دلسرد و یا خسته شد ُ همیشه در ذهنت هست و دنبالش می کنی. بهش فکر میکنی و شیطنت هاش و گاهی معصومیتش تو را از تو می گیره و اون می شی.

شاید بیش از ۲ ماهه که ندیدمش ولی نمی شه ندیدش و حتما اون رو هر روز در خیالاتم با اون کارهای خارق العادش می بینم و لبخند می زنم.

آره فکر می کنم هرگز نشه بدستش آورد ولی کمترین کاری که میشه کرد اینه که درموردش بنویسم و کمی خوشحال باشم.

دوست دارد یار این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:1  توسط سین  | 

به تو

صبا به لطف بکو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:4  توسط سین  | 

پاسخ به نظرات

با تشکر از دوستانی که پیغام داده اند باید عرض کنم : این وبلاگ جهت نوشتن رفتارها و اخلاقیات المیرا نوشته شده و می شود و نویسنده خود را آنقدر ارزشمند نمی یابد تا  چیزی در مورد خویش بنویسد و اظهار وجود کند.

با سپاس

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:41  توسط سین  | 

این مطلب درباره المیرا نیست!

روزگاری نه چندان دور ، یعنی زمانی که ما هنوز جوان بودیم ، زمانه و روزگار خیلی فرق داشت با روزگار ما ! هنوز دخترها اینقدر دوست پسر یکجا نداشتند و نیز آثار مردانگی بیشتر بر پسرها بود. هنوز دختر ها ابروهایشان را تیغ نمی انداختند تا آنها را شیطونی تتو کنند و گوشهایشان جایگاه یک گوشواره بود ، نه این گوشهای سرتاسر سوراخ و گوشواره ! البته و صد البته اینکه واقعا نمی توان قضاوت کرد که کدام دوران خوب بود و صحیح و کدام نسل اشتباه می کنند . آیا رابطه با چند پسر در آن واحد جرمی نابخشودنی و نوعی بی وفایی است و یا کسب تجربه و شناخت بیشتر است برای انتخابی صحیح . و نیز نمی توان قضاوت کرد پسری که زیر و میان ابرو ندارد مرد هست یا نیست ! چراکه چه بسیارند پسرانی که ابروان پرپشتی دارند و هیچ نیستند.

فقط می خواستم بگویم که زود نباید قضاوت کرد و هرکاری که ما می کنیم شاید عمل درست نباشد.

و دیگر اینکه عاشق المیرا شدن جرم نیست

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:32  توسط سین  | 

این روزها همش فکرم اینه که امروز تو وبلاگ چی بذارم و این مسئله باعث میشه بیشتر به المیرا فکر کنم . می بینم میشه فقط هزار سطر در مورد خندیدنش  نوشت! بله درست خوندید ، خندیدنش واقعا قشنگ و از عمق وجودشه. با صدای بلند می خنده و اینکه از ته دل می خنده.

تکیه کلامش اینه :" فکر کن، یک درصد". موهای بلند و نسبتا روشنی داره که این روزها نمی دونم از کجا یاد گرفته که اونها رو مثل سرخ پوستها می بنده و اینم بگم که واقعا این مدل هم بهش میاد.

برای امروز کافیه چون خیلی کار دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط سین  | 

آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد

صبر و آرام تواند به من مسکین داد

خیلی رفتار ساده ای داره. زیاد سخت نیست و با خیلی ها راحت ارتباط برقرار میکنه و خوب می دونم که همه هم دوست دارند باهاش دوست باشن و رفاقت کنن.یاد اونروزی افتادم که تو شرکت بودیم که به بهانه ای رفت پائین. بعد از حدود ۱۰ دقیقه من هم برای خرید نهار خواستم برم خرید . درهای ورودی ساختمان طوری بود که بیرون رو می شد دید قبل از اینکه در رو باز کنی. المیرا رو دیدم که با یک پسره نسبتا خوش تیپ ( سر تا پا سیاه پوشیده بود)  داره صحبت میکنه! کمی نگاهشون کردم ولی نمی شد چیزی فهمید . در رو باز کردم و وانمود کردم که ندیدمشون و از سمت دیگه از اونجا دور شدم. وقتی برگشتم المیرا برگشته بود . گفتم : پسر خوش تیپی بود ( داشتم از فضولی میمردم و نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم)

گفت: از بچه های کلاس زبان مونه!!!!!!!!!

اون همکلاسی اکثر روزها دم شرکت می اومد و احتمالا سوالات زبانش رو از المیرا می پرسید و باید خیلی حسود باشیم اگه فکر کنیم که صحبتی جز این رد و بدل می شده!

البته گفتم که کاملا این امر در زندگی المیرا طبیعی و حتما همکلاسیهای زیادی هستند که دوست داشته باشند سولاتشون رو از اون بپرسن و فکر می کنم کسی که بخواد المیرا رو بدست بیاره نباید اون رو محدود کنه . چرا که اون واقعا یکی از شاهکارهای خداست که با آزردن اون قطعا خدا ساکت نمی مونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 8:55  توسط سین  |